حس این روزای من،حس بودن یا نبودن، حس عجیبی دارم ،

چقدر تلاش می کند تا به من لعنتی بفهماند که برای او مهم است خوشحالی و خوب بودن من، او خیلی مهربان است اما انگار دلِ من دلش میخواهد تنها بماند با کوله باری از بی کسیِ تحمیلیِ منِ لعنتی ...

دلِ لعنتی ،منِ لعنتی ، کمی عاقلانه ببین ،فقط کمی عاقلانه حس کن

تنها کسی بود که برای چهره ی نگران و مضطربم ،چشمانش پر از اشک شد ،خدایا اینجا چه خبر است،او برای من است یا من برای او ... تو تنها کسی هستی که برای همه ما هستی ...

آخ،دلِ لعنتی ،منِ لعنتی ،فقط کمی با من مدارا کن ،دیگر برای رفتن در مسیر بی هدف ،دیگر برای پر زدن های بی هدف ، دیگر خسته ام، خسته از تو ،خسته از بهانه هایت، خسته از ندیدنهایت، خسته از بی کسی هایت ،فقط کمی با من مدارا کن .

آه ،دلِ لعنتی ،منِ لعنتی، آنقدر بی احساس و خودخواه شده ای که فقط پی عشق بازی خودت هستی ،پس من اینجا برای چه هستم ،تو آنقدر مغروری که نمیتوانی عشق بی دلیل داشته باشی ،نمیتوانی بفهمی محبت و مهربانی او را ،خسته ام کردی و تو را رها می کنم به حال خودت ،به حال بی حال خودت ...

بدرود

HADIS