زندگی و بودنم را می گویم

وقتی شروع شد

من بودم و تو

هیچ چیز جز لحظاتی که تو خودت را به من در رویاهای کودکانه ام در گریه های شبانه ام غرق می کردی به یاد نمی آورم ... 

من بودم و تو 

و باز هم تو،خستگی های نوجوانییم ، آغوشت ، لب های من که گرمی صورتت را هر لحظه می طلبید و خسته نمی شد از حرفهایی که برای تو نجوا می کرد و گوش های تو که مرا ، فقط مرا گوش می داد . اما نمی دانستم باید بروی ، شاید جایی دیگر کسی بیشتر از من، تو را طلب می کرد   ... 

من بودم و تو نبودی

جوانم 

جوانه زده ام 

سر از خاک بیرون آورده ام 

کجایی که به آفتاب نیاز دارم که سبز بمانم ...

رویا شده است ،آرزو شده است ، تمنای گوش هایی که مرا بشنود ،تمنای صورت گرم و دستان گرمت ...

بیشترین خاطره تلخِ بودنت اما نبودنت ... سردی پاهای بی جانت و غرش وحشیانه من در هوای بودنت اما نبودنت در آن روز سرد دی ماه ،چه وحشتی داشت بی تو ماندن ، اما من هنوز مانده ام نمیدانم تا کی ،اما مانده ام ...

HADIS