امروز را تا سال آینده به خاطر میسپارم . . .

هر روز دلتنگی هایم را در آغوش می کشم و از این طرف به طرفی دیگر می برم و همچو ماهی لغزنده دور از آب در خودم می پیچم ...

کسانی که مرا در این لحظه جان کندن در آغوش می گیرند دریغ از لحظه ای احساس کردن احساس من ... فقط مرا دلداری می دهند ...

حرفهایم تلخ است به تلخی تلخ ترین تلخی ها

تو برو تا روزگارت برایت بهترین ها را رقم زند

من میمانم در اوج تنهایی برای حفظ آرامشم

فریاد نمیکشم

که خواهند گفت از استخوان درد است ...

مویه نخواهم کرد  که باور نمی کنند این نوشته های زخمی یک زن است...

گریبان نمی درم که عریانی عادت درختان بی تسبیح در تازیانه ی هوای سرد است ...